تخفیف‌ها و قیمت جشنواره‌ها در قیمت فروش در نظر گرفته نمی‌شود
توجه : برای فیلتر کردن نمایش ها در نمودار بر روی عنوان هریک کلیک کنید .

من و ملانصرالدین

قصه های پندآموز از زندگی ملانصرالدین

نویسنده: مجید ملامحمدی

ناشر: عهد مانا

قطع: رقعی

تعداد صفحات: 152 صفحه

وزن: 150 گرم

۱۷,۰۰۰ تومان

آماده ارسال

معرفی کتاب

من و ملانصرالدین نوشته مجید ملامحمدی مجموعه قصه‌های پندآموز از زندگی ملانصرالدین است. قصه‌های ملانصرالدین، برای ما جذاب و خواندنی است. اما کسی نمی‌داند این‌چنین کسی در قرن‌های گذشته وجود داشته یا نه. جالب‌تر این‌که این شخصیت فقط در ایران معروف نیست؛ بلکه در بسیاری از کشورهای دیگر هم او را می‌شناسند. کشورهایی مثل هندوستان، ترکیه، آمریکا، ماورای قفقاز، ارمنستان، عراق، رومانی و… مثلاً هندی‌ها او را به اسم «خوجا» می‌شناسند. حتی بعضی از کشورها برایش قبر هم ساخته‌اند و اعتقاد دارند او یک شخصیت طنز در کشورشان بوده و در همان جا مرده است. در ایرانِ ما هم حکایت‌های او در بین مردم بسیار گفته می‌شود؛ به‌ویژه قدیمی‌ها او را بیش‌تر از آدم‌های امروزی می‌شناسند و دوستش دارند.

برشی از کتاب

گربهٔ بال‌دار

وسط بازار، قصاب داشت به حساب مگس‌های توی قصابی‌اش می‌رسید. این‌ور می‌پرید، آن‌ور می‌پرید و سر مگس‌ها داد می‌زد. اما مگس‌های مزاحم یکی‌دو تا نبودند. هرکدام جست‌وخیزکنان از گوشه‌ای فرار می‌کردند و از گوشه‌ای دیگر برمی‌گشتند. ناگهان ملانصرالدین دم در قصابی ظاهر شد. قصاب خواست با ساتور خود به سمت در حمله کند که صدای وحشت‌زدهٔ ملا را شنید:

– آهای قصاب‌جان چه کار می‌کنی، نکند من را با گاو و گوسفندان اشتباه گرفته‌ای؟

قصاب ایستاد و کِر و کِر خندید و گفت: «امان از دست این مگس‌های مزاحم، ببخشید نصری‌جان! امری بود؟!»

ملانصرالدین از او سه من گوشت خرید و سوار بر الاغ خود به‌سمت خانه رفت. قرار بود برای شب، دو تا از دوستانش مهمان خانهٔ او بشوند. ملا در راه از خوشحالی و شوق، آواز خواند تا به در خانه رسید. از الاغ پایین آمد. اول پا به حیاط گذاشت. بعد رو به الاغش گفت: «حالا نوبت توست الاغ. تو دیگر بعد از این همه سالی که به من سواری می‌دهی، باید یاد گرفته باشی که جلوتر از من وارد خانه نشوی!»

زن ملا داشت رخت می‌شست. ملا گفت: «همسر عزیزم این یک مَن گوشت را برای شب کباب کن که دو تا مهمان عزیز و محترم قرار است به خانهٔ ما بیایند».

زن اخم کرد و با چشم‌غُره گفت: «بگذار تاقچهٔ مطبح ببینم چه می‌کنم!»

ملانصرالدین دوباره از خانه بیرون زد. اما این‌بار بدون الاغ. هنوز شب نشده بود و ملا هم دنبال کارهای خودش بود. از آن‌طرف، زن ملا که مدتی بود کباب نخورده بود، دست به کار شد. بی‌معطلی مادر و خواهر و دو تا از همسایه‌ها را که دوستش بودند، به خانه دعوت کرد و همان اول شب، کباب خوشمزه‌ای درست کرد. بعد همگی‌شان نوش‌جان کردند.

زن گفت: «به‌به چه کبابی خوردم. مدت‌ها بود که بوی کباب هم نشیده بودم.»

 

برچسب:

لطفا پیش از ارسال نظر، خلاصه قوانین زیر را مطالعه کنید: فارسی بنویسید و از کیبورد فارسی استفاده کنید. بهتر است از فضای خالی (Space) بیش‌از‌حدِ معمول، شکلک یا ایموجی استفاده نکنید و از کشیدن حروف یا کلمات با صفحه‌کلید بپرهیزید. نظرات خود را براساس تجربه و استفاده‌ی عملی و با دقت به نکات فنی ارسال کنید؛ بدون تعصب به محصول خاص، مزایا و معایب را بازگو کنید و بهتر است از ارسال نظرات چندکلمه‌‌ای خودداری کنید. بهتر است در نظرات خود از تمرکز روی عناصر متغیر مثل قیمت، پرهیز کنید. به کاربران و سایر اشخاص احترام بگذارید. پیام‌هایی که شامل محتوای توهین‌آمیز و کلمات نامناسب باشند، حذف می‌شوند.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “من و ملانصرالدین”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

    برای ثبت پرسش، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید